آلوده به ابلیس به قلم آوا موسوی
پارت چهل و سوم :
فصل دوم: شیفته ابلیس
«اشتباه گمان میکرد؛
ابلیس نه شاخ و دم داشت و نه پنجههای بلندش را برای دریدن تیز نگه داشته بود. ابلیس زیبا بود، لبخند میزد و با هر لبخند، او بود که شیفتهاش میشد!»
«تو رو از توی جوی پیدا کردند.»
این جمله یکی از متداولترین کلکلهای خواهر و برادری است، اما این برای من یک استثنا بود؛ چرا که مرا واقعاً در جوی پیدا کردند. پیچیده شده لاÛ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترنم
0وای چقد گذشته و بچگیش دردناک بوده،درست و حسابی بچگی نکرده و کمبود داره قطعا
۲ ماه پیشترنم
0چقد همایون و سیامک کثافت و عوضین فک کنم قراره تارا رو بدجور اذیت کنن
۲ ماه پیشزن آهی
2دقیقا رفتاری که با اون بچه ی دست فروش داشت با گذشته ی دردناکی که خودش داشته منطقی به نظر میاد
۵ ماه پیشدنیز؛
4وای حدس میزدم همچین گذشته تلخی داشته باشه الهی تارا کوچولو مظلوم🥲💔
۶ ماه پیشطنین
8خدای مننن توقع همچین چیزی نداشتم،چطوری میشه وقتی خودش تو بچگی همچین زجری کشیده به اون بچه که میخواست بهش چیز بفروشه بی محلی کنه
۷ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
آدمها در برابر تروما واکنش های یکسان ندارند. بعضی موجب میشه با قربانیهای مثل خودشون همدلی و دلسوزی پیدا کنند، بعضی هم مثل تارا همدلیشونو از دست میدن و از افراد مثل خودشون بیزارند چون یادآور تروماهای خودشونند
۷ ماه پیشطنین
7پس بخاطر همینه که از آرام وقتی نمیتونه در برابر نیاکان از خودش دفاع کنه عصبی میشه چون خودش چنین تجربه هایی رو داشته و به قول شما یادآور تروماهای بچگیشه
۷ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
بله
۷ ماه پیشSarina
3الان رفتار اون موقعش رو درک میکنم ک اون بچه کاره رو دید چقد اعصابش خورد شد. چقد سر اون قضیه فحشش دادم🫠
۷ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
🫠💔
۷ ماه پیشطنین
3درسته که سختی کشیده اما هنوزم برام قابل فهم نیست چطوری الان انقدر آدم منفوری شده
۷ ماه پیشمهشید؛
2خیلی قلم زیبایی دارید👌🏻 و موضوعی که باعث میشه رمان هاتون برام جذاب تر از بقیه رمان ها باشه، اینه که موضوع کلیشه ای ندارن و اتفاقات جامعه و تاثیرشون در روند شخصیت کودک به خوبی نشون داده میشه🤍 البته بی ربط به رشتتونم نیست☺️
۷ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
خیلی ممنونم عزیزم💜🥹 بله به خاطر رشته ام حتی اگه خودم هم نخوام به همه چیز از دید آسیب شناسی نگاه می کنم.
۷ ماه پیشمحرابی
3ممنون خیلی غم انگیز شروع شد. من همیشه دلم برای این بچه ها کبابه که چندتا مفت خور ازایناکارمیکشن برای خودشون
۷ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
متاسفانه 💔
۷ ماه پیشNegar
1همیشه می ترسم از بچه های کار چیزی بخرم ، چون می دونم هیچی دست خودشونو نمیگیره و همش میره تو جیب همین امثال همایون و سیامک.کاش یکی کمکشون می کرد.اگه یه بچه ی کار دیدین بهش غذایی چیزی بدین، خیلی بیشتر از اون پول بهش کمک میکنه.
۸ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
طبق چیزی که من از اساتیدم شنیدم این بچه ها حتی نمیتونند خوراکی از بقیه بگیرند. تحت کنترلند و آموزش دیدند... یعنی حتی اکه بخوای کمکشون کنی هم بهت شک میکنند و باهات همراهی نمیکنن
۸ ماه پیشفن همه
2تاالان یکی از حسام درست بود اما براش خوشحال نیستم گاهی اوقات دیدن حقایق زندگی سخته🥺🥺💔💔
۸ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
متاسفانه 🫠💔
۸ ماه پیشGOLBARG
0قلب مکدر بعضی از آدما حاصل لگد شدن احساسات شون توی گذشته است و تارا مصداق همین جمله است
۸ ماه پیشSare
1ب شرارت الان تارا نگاہ نکنید ب نظرم تارا ھنوز ھمون دختر کوچولوی مظلومہ کہ از سیامک میترسید تارا😭😭💔💔
۸ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
🥲💔
۸ ماه پیشمبینا
0خیلی از این فلش بک ها خوشم میاد. انگار یه معمایی که طی همه پارت های گذشته تو ذهنم بوده داره جواب داده میشه. ابهام های ذهنم کم میشه و این لذت بخشه
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0اون قضیه که با بچه کار اینجوری رفتار کرد برام منطقی اومد،یاد تروماهای خودش افتاد و با خودش گفت اینم مثل من داره مظلوم نمایی میکنه و عصبی شد کلا